چهارشمع

چهار شمع

چهارشمع در غروب یکی از روز های سرد زمستان چهار شمع به آرامی با هم صحبت می کردند. اولین شمع گفت : من شمع صلح هستم، اما امروزه هیچ کس علاقه ای به روشن کردن من ندارد. شمع  با این سخن شروع به اشک ریختن کرد همزمان نورش کم  شد تا اینکه کاملآ از بین رفت. سپس دومین شمع گفت:...