داستان

داستان یک شمع

[caption id="attachment_1492" align="alignnone" width="300"] یک شمع[/caption] داستان یک شمع شمع  تنها  روی طاقچه  مانده بود , از فرط تنهایی میسوخت و آب میشد روزی رهگذری امد, شمع را در دست گرفت و مسیر پله ها را به سمت بالا طی کرد . شمع پرسید:به کجا می رویم؟ رهگذر پاسخ داد: بر فراز دکل, شمع گفت: دکل؟دکل دیگر چجور جایی هست؟...