داستان فلسفی

چهار شمع

چهارشمع در غروب یکی از روز های سرد زمستان چهار شمع به آرامی با هم صحبت می کردند. اولین شمع گفت : من شمع صلح هستم، اما امروزه هیچ کس علاقه ای به روشن کردن من ندارد. شمع  با این سخن شروع به اشک ریختن کرد همزمان نورش کم  شد تا اینکه کاملآ از بین رفت. سپس دومین شمع گفت:...

داستان یک شمع

[caption id="attachment_1492" align="alignnone" width="300"] یک شمع[/caption] داستان یک شمع شمع  تنها  روی طاقچه  مانده بود , از فرط تنهایی میسوخت و آب میشد روزی رهگذری امد, شمع را در دست گرفت و مسیر پله ها را به سمت بالا طی کرد . شمع پرسید:به کجا می رویم؟ رهگذر پاسخ داد: بر فراز دکل, شمع گفت: دکل؟دکل دیگر چجور جایی هست؟...