داستان یک شمع

داستان یک شمع
شمع

یک شمع

داستان یک شمع

شمع  تنها  روی طاقچه  مانده بود , از فرط تنهایی میسوخت و آب میشد روزی رهگذری امد, شمع را در دست گرفت و مسیر پله ها را به سمت بالا طی کرد .

شمع پرسید:به کجا می رویم؟

رهگذر پاسخ داد: بر فراز دکل,

شمع گفت: دکل؟دکل دیگر چجور جایی هست؟

رهگذر پاسخ داد:جایی است که ارتفاع آن از ارتفاع خانه ها بلند تر است,تو را می برم تا از طریق تو راه بندر را به کشتی ها نشان دهم.

شمع گفت: اما هیچ کشتی در بندر نور من را نمیبیند. نور من بسیار ضعیف است.

رهگذر گفت:حرفت صحیح است.ولی کافیست تو فقط نورت را برقصانی , ما بقی را به من بسپار

وقتی به بالای پله ها رسیدند، یک فانوس دریایی آنجا بود, رهگذر شمع را برداشت و فانوس را روشن کرد. آینه های موجود در پشت لامپ خیلی زود نور دریا را منعکس کردند و سر انجام دریانوردان , اسکله را دیدند.

بهمن، خود بهمن نشد بهمن را قطره برفی که دل آسمان راشکافت بهمن کرد.

زمانی که خورشید شروع به رقصاندن نورهای خود میکند,  شمع ناتوان میشود, اما در ظلمات شب, شمع نور امیدی میشود گرچه نورش اندک است ولی سو سوی  امیدی ست از آمدن  روشنایی.

بر روی کره ی خاکی,هر یک از ما همانند بازیگر هستیم, نقش های کوچکی را بازی میکنیم و وقتی شعله ی  شمع دلمان روشن میشود, وظایفمان را با دقت بیشتری انجام می دهیم و متوجه اهمیت خود برای دنیا میشویم و سپس هدف زندگیمان را پیدا میکنیم . ممکن است نقش ما ناچیز باشد ولی مهم  نیست, مهم این است که چقدر در پی آن هستیم بدون اینکه دلسرد شویم.